۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

هوای کودکی

من دلم تنگ است...
اندکی شاید هوای کودکی دارم به سر...
دوست دارم باز در کوچه ها بازی کنم،
دوست دارم چون کودکی عاشق شوم
گل بچینم ، تا که با گلبرگهایش خدا را بشنوم!
دوست دارم زندان نباشد ،
رنگ خون و غم نباشد زندگی
سبز باشد،
تا محبت را در آن جاری کنم...
قاب های زندگی را نشمرم
آن که بودم، آن که هستم، آن بمانم
من نمی خواهم در فراغ دوستان زاری کنم
بنشینم تا ابد احساس سردی و چنین خواری کنم
دوست دارم دست در دستان دوست ،مرگ را یاری کنم
دوست دارم حتی، یک کبوتر را نبینم در قفس
قلب را از کینه ها خالی کنم،
کاش می شد...
دوست دارم روزها را غرق در رویا کنم
دوست دارم آسمان را با امید
با غرور ،بنگرم ...
من دلم تنگ است، آری
دوست دارم زودتر کاری کنم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر